آرازآراز، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

عشق مامانی و بابایی

پاندای کونگ فوکار

سلام فندق مامان خوبی پسرم؟داری تو دلم یه کارایی میکنی که باعث شده اسمتو عوض کنم و پاندای کونگ فوکار صدات کنم قربون اون لگد زدن هات برم   چند شب پیش که داشتیم با بابایی تلویزیون تماشا میکردیم و من دستم رو شکمم بود شما یهویی با یه لگد اساسی خودتو نشونم دادی اولین باری بود که از روی پوستم میتونستم تکون خوردنتو احساس کنم یواش یواش این تکون ها بیشتر شد تا امروز که داشتم استراحت میکردم و به شما تو دلم نگاه میکردم که یهو دیدم با هر لگدی که میزنی پوستم یه قلمبه میزنه بیرون جانممممممممممممممممممممم خدایا شکرتتتتتتتت واقعا احساس قشنگیه بودنت دیدنت شیطونی کردنت واسه بابایی لوس شدنت دیشب موقع خواب بابایی با صدای بلند صدات میکرد ...
2 اسفند 1391

اخبار ماهانه

سلام فندق من خوبی پسرم؟قندعسلم .تو این یه ماهی که چیزی واست ننوشتم چند تا اتفتق افتاده بود که الان واست میگم عزیزم: اول از همه  اینکه وارد ماه ششم شدیم و سه ماه دیگه مونده تا ان شاالله بیای تو بغلم و خونمونو روشن کنی پسرممممممممممممممم خبر بعد هم یه خبر خوبه:تخت و کمدت( بچه جون چرا نمیذاری تایپ کنم یکم آرومتر لگد بزنی بد نمیشه هاااااااااااااااااا )داشتم میگفتم گلم تخت و کمدت رسید و نصاب ها اومدن خونه نصبش کردن واییییییییییییییییییییییییییییییی نمیدونی چقدر نازه خبر بعدی سرماخوردگی خانوادگی بود یعنی اول باباییت و بعد هم من و شما حسابی سرماخوردیم ولی خداروشکر با استراحت و مصرف داروهای مجازی که خانم دکتر بهم داد ی...
28 بهمن 1391

جهانگرد کوچولو

سلام فندق من خوبی مامانی؟خوبی پسرم؟این روزها که واست چیزی ننوشتم باهم رفته بودیم شهرمون دیدن خونواده من و بابایی و دوستهامون .12 روزی زنجان بودیم و 2روز پیش برگشتیم خونه مون مامانی. خیلی بهمون خوش گذشت،بودن با خانواده حس خیییییییییلی خوبیه .آخ که با خاله جونت کلی گفتیم و خندیدیم. مهمترین و قشنگترین خبرم واسه شما اینه که ایندفعه همه وسایلت خریداری شد .با مامانی من و خاله جون به همراه باباجیت رفتیم تهران و وسایل سیسمونیتو خریدیم(یعنی مامان و بابام که میشن پدر بزرگ و مادربزرگ جنابعالی زحمتشو کشیدن و خریدن که دستشون درد نکنه ) وای ی ی ی ی ی ی ی که چه چیزای ناز و قشنگی گرفتیم برات.کلی هم لباس و وسیله از 2 سفر آخرمون به ترکیه طبق...
8 بهمن 1391

فندق خان

سلام فندقم خوبی مامانی؟بالاخره معما حل شد و شما خودتو نشون دادی آقا پسرممممممم دیروز وقت دکتر داشتیم از ساعت 3.5 تا 9شب معطل بودیم هر سه تامون خسته و کوفته شدیم هم من و شما هم بابایی که به محض رسیدن از شرکت مارو برد اهواز پیش خانم دکتر. خلاصه بعد از کلی علافی ی ی ی ی رفتم تو مطب و خانم دکتر بعد از کنترل اولیه گفت برم رو تخت تا شمارو ببینه.خدارو شکرررررر همه چیز عالی بود و خانم دکتر خیلی از رشدت راضی بود و بهم گفت فسقلیم پسره. من و بابایی سر جنسیتت شرط بسته بودیم بابایی میگفت حس میکنه شما پسری و من میگفتم دختر(البته منم حس میکردم آقا پسر هستی ولی باید یه جوری با بابایی در می افتادم دیگه ه ه ه ه ه ه )و از اونجایی که به لطف...
22 دی 1391

شوک...!!!!

سلام گلم سلام عمرم سلام عزیزدلم باورم نمیشه چجوری دارم این کلماتو تایپ میکنم.یعنی تو واقعا الان تو دل مامانی هستی؟؟؟؟؟چند روزی بود احساس های عجیب و غریبی مثل درد زیر دل داشتم ولی چون نمیخواستم الکی به خودمون دلداری داده باشم به روی بابایی نیاوردم تا اینکه..... تا اینکه امروز صبح رفتم داروخانه و یه بیبی چک خریدم اومدم خونه و امتحانش کردم.وقتی اون 2 تا خط صورتی رو دیدم زبونم بند اومده بود.کلی گریه کردم از خوشحالی.هنوز به بابایی چیزی نگفتم تا عصر برم آزمایش خون بدم و وقتی 100% مطمئن شدم این خبر خوبو بهش میدم.وای ی ی ی ی ی ی ی ی مطمئنم از خوشحالی پرواز میکنه. خدا جونممممممممممم شکرتتتتتتت خدایااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنونم...
19 دی 1391

خوش اومدي

سلام م م م م  ماماني خوش اومدي. حالا ديگه ميدونم كه هستي،يه جايي گوشه دل ماماني داري تند و تند بزرگ ميشي،راستشو بخواي طاقت نياوردم برم آزمايش بدم و بعد به بابايي بگم به خاطر همين هم بي بي چك رو به شكل كاملا غافلگير كننده اي به بابايي نشون دادم ،واي ي ي ي ي يه فريادي از خوشحالي كشيد كه بايد ببيني(از اين صحنه فيلم گرفتم و فقط به خودت نشون ميدم).خلاصه بعد از كلي خوشحالي رفتيم واسه آزمايش كه خانم پرستار گفت زود اومديد،براي گرفتن جواب قطعي بهتره بريد و چند روز بعد بياييد( نديد بديد بوديماااااااااا) بعد از ٣روز صبر شنبه با بابايي رفتيم آزمايش دادم نميدوني اون يك ساعت انتظار براي ديدين جواب آزمايش چقدر سخت گذشت،وقتي رفتيم دم در آزمايشگاه...
19 دی 1391

فندق

سلام فندقم خوبي؟ميبيني اين بابايي چه اسمي برات انتخاب كرده! !ديگه رسما فندق صدات ميكنيم تا وقتش برسه و معلوم بشه گل دختري يا آقا پسر تا بتونيم با اسم قشنگت صدات كنيم. جونم بگه برات هفته ديگه عقد خاله جونه و ما بايد بريم زنجان،ميدوني كه ما الان به خاطر كار بابايي هزار كيلومتري از خونواده هامون دوريم الان اينجا فقط من هستم و تو و بابايي با يه خداي مهربون كه حواسش بهمون هست تنها نمونيم. راستي فندقم يادم رفت به خاطر اين همه سرفه اي كه ميكنم و ميدونم اذيتت ميكنه ازت معذرت خواهي كنم آخه الان يه هفته هست بدجوري ي ي ي سرماخوردم خيلي وضع سينه م خراب بود ولي شكر خدا الان بهترم.بابايي خيلي بهمون ميرسه با وجود اينكه ميره سر كار چند ر...
19 دی 1391