بازگشت به خانه
سلام فندقم
ميدونم خيلي وقته كه چيزي واست ننوشتم
ولي واقعا فرصتشو نداشتم خودت كه باهام بودي و ديدي عزيزممممممم.
رفتيم عقد خاله جون
،رفتيم ديدن پسرعمه تازه متولد شده ات
كه خيليييييي نازه و منتظره شما بيايي و باهم بازي كنيد. رفتيم پيش دكترا و متخصص ها رفتيم سونوگرافي و يه عالمه جاي ديگه.
همه از اومدنت خوشحال بودن ميشد ذوق رو تو چشمهاشون ديد وقتي ميفهميدن شما تو دل ماماني هستي
.
خانم دكتر كه حسابي ازت راضي بود
منم كه عاشقتم چون ماماني رو تا اينجا خيلي خيلي كم اذيت كردي كه اونم فداي سرت.مي مونه اذيت من به شما كه بايد بابتش ازت معذرت خواهي كنم
.ميدونم خوب ميدوني سرفه هام هنوز تموم نشده و به گفته فوق تخصص ريه ام به خاطر بارداري آلرژيم بيش از اندازه تحريك شده و بايد كلي دارو استفاده كنم
تا شما اكسيژن كم نياري و خداي نكرده اذيت نشي.منو ببخش ماماني تمام سعيمو ميكنم زودتر خوب بشم تا بيشتر از اين با داروهام اذيتت نكنم.
واي ي ي ي ي ي يكي از بهترين لحظه هاي بارداريم تا الان ديدن چشمهاي بابايي بود
وقتي زل زده بود به مانيتور سونوگرافي و داشت تپيدن قلب كوچولوتو تماشا ميكرد.قابل وصف نيست.خوشحالم كه اينقدر از اومدنت خوشحاله مثل من.
يه هفته اي هست كه برگشتيم خونه،شما داري روز به روز بزرگتر ميشي هزارماشالله.
من و بابايي تمام سعيمونو ميكنيم كه همه چيز برات فراهم باشه تا با آرامش بزرگ بشي به دنيا بياي و خونمونو روشن كني


بازگشت به خانه
