آرازآراز، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

عشق مامانی و بابایی

بازگشت به خانه

1391/10/19 21:09
نویسنده : لیلی
112 بازدید
اشتراک گذاری

سلام فندقمقلب

ميدونم خيلي وقته كه چيزي واست ننوشتمخنثیولي واقعا فرصتشو نداشتم خودت كه باهام بودي و ديدي عزيزممممممم.

رفتيم عقد خاله جون هورا،رفتيم ديدن پسرعمه تازه متولد شده ات لبخندكه خيليييييي نازه و منتظره شما بيايي و باهم بازي كنيد. رفتيم پيش دكترا و متخصص ها رفتيم سونوگرافي و يه عالمه جاي ديگه.

همه از اومدنت خوشحال بودن ميشد ذوق رو تو چشمهاشون ديد وقتي ميفهميدن شما تو دل ماماني هستيخجالت.

خانم دكتر كه حسابي ازت راضي بودتشویق منم كه عاشقتم چون ماماني رو تا اينجا خيلي خيلي كم اذيت كردي كه اونم فداي سرت.مي مونه اذيت من به شما كه بايد بابتش ازت معذرت خواهي كنمناراحت.ميدونم خوب ميدوني سرفه هام هنوز تموم نشده و به گفته فوق تخصص ريه ام به خاطر بارداري آلرژيم بيش از اندازه تحريك شده و بايد كلي دارو استفاده كنم آختا شما اكسيژن كم نياري و خداي نكرده اذيت نشي.منو ببخش ماماني تمام سعيمو ميكنم زودتر خوب بشم تا بيشتر از اين با داروهام اذيتت نكنم.نگران

واي ي ي ي ي ي يكي از بهترين لحظه هاي بارداريم تا الان ديدن چشمهاي بابايي بودبغلوقتي زل زده بود به مانيتور سونوگرافي و داشت تپيدن قلب كوچولوتو تماشا ميكرد.قابل وصف نيست.خوشحالم كه اينقدر از اومدنت خوشحاله مثل من.ماچ

يه هفته اي هست كه برگشتيم خونه،شما داري روز به روز بزرگتر ميشي هزارماشالله.تشویق

من و بابايي تمام سعيمونو ميكنيم كه همه چيز برات فراهم باشه تا با آرامش بزرگ بشي به دنيا بياي و خونمونو روشن كنيمژه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله جون
12 دی 91 19:47
مامانی یادت رفت بگی چقد تو عقد خاله جون به نی نی خوش گذشته و کلی قر دادهای جان الهی خاله قربونش بره کی میای یه دل سیر بغلت کنم و حسابی لوست کنم


واي نگووووو خيلي خوش گذشت